تبلیغات
.......::ببوهونیا::......... - جـــادوی لبـــخند
 
.......::ببوهونیا::.........
 
 
جستجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :

بازدید امروز :

بازدید دیروز :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد نویسندگان :

تعداد کل پست ها :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :

 

1227118421.jpg

1237_4297.gif

 


جـــادوی لبـــخند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو" اثر "آنتوان دوسنت اگزوپری" را می شناسند. این داستان از معروف‌ترین داستان‌های کودکان و سومین داستان پرفروش قرن بیستم در جهان است. در این داستان اگزوپری به شیوه‌ای سورئالیستی و به بیانی فلسفه ای به دوست داشتن و عشق و هستی می‌پردازد. طی این داستان اگزوپری از دیدگاه یک کودک پرسش‌گر سوالات بسیاری را از آدم ها و کارهای آنان مطرح می کند. این اثر به 150 زبان مختلف ترجمه شده‌ است و مجموع فروش آن به زبان‌های مختلف از هشتاد میلیون نسخه گذشته است، اما شاید همه ندانند كه نویسنده ی داستان یك خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و كشته شد.

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام "لبخند" گرد آوری كرده است. در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند، او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم."جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم گفتم شاید از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را بازرسی كرده بودند در رفته باشد خوشبختانه یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیكتر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود.
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :"آره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد. گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند. قفل درب سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد! نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند!!!
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



عكسی از آنتوان دوسنت اگزوپری


تنها یك لبخند زندگی مرا نجات داد !

بله لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی، زیباترین پل ارتباطی آدم هاست. ما در حیات خود لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم، لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم. زیر همه این لایه ها (من) حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم، من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه های ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند.

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است، آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی (من) طبیعی خود نكشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می‌دهد.
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 :: توسط : حسین